تبليغاتX
پیغام اهل راز

بهار آمد...

* +* نويسنده: جواد مشایخ * تاريخ: پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 * موضوع: اطلاعیه های وبلاگ *

تجلي نوروز و بهار در اشعار فارسي

عيد نوروزو از اجله و اقدم اعياد ملي روي زمين است كه در نزد ايرانيان جايگاهي والا و بالا دارد.نوروز كه سرآغاز فصل دل‌انگيز بهار است، جلوه‌اي از جلوات حي ذات و تجسمي از رستاخيز قيامت طامه است كه خداوند هر ساله با رستاخيز طبيعت و حلول فصل ربيع دل‌انگيز، رستاخيز انسان را به صورت عين‌اليقين در جلوي چشمان هر صاحب بصيرت و ژرف‌انديش به نمايش مي‌گذارد تا به او اطمينان و آرامش بدهد و زندگي او را معنا بخشد.
اما بهار و نوروز در ادب گران‌سنگ ما جايگاهي والا و ويژه دارد. اگر تورقي بر دواوين منظوم و نوشته‌هاي منثور شاعران و نویسندگان فارسي‌گوي داشته باشيم به اين نكته خواهيم رسيدكه اكثر شاهكارهاي ادبي زبان فارسي در توصيف بهار، اين رويداد فرخنده طبيعت كه نشانه‌اي از قدرت و عظمت حي‌لايزال است سروده شده است و كمتر شاعر و يا نويسنده‌اي را مي‌توان يافت كه به اين رويداد توجهي نكرده باشد و بشارتي بر مقدم فرخنده بهاران و اشارتي بر گذشت زمان در اين جهان ناپايدار گذران نداشته باشد.
در اینجا به چندین مورد از آنها اشاره می کنیم :
منوچهري در قصيده‌اي نغز و دلكش كه هر بيت آن تصويري از جلوه‌هاي زيباي طبيعت است، مي‌گويد:


نوبهار آمد و آورد گل و ياسمنا
باغ هم‌چون تبت و راغ به سان عدنا
آسمان خيمه زد از بيرم و ديباي كبود
ميخ آن خيمه ستاك سمن و نسترنا
بوستان گويي بتخانه‌ فرخار شده‌ست‌
مرغكان چون شمن و گل بنكان چون و ثنا
بر كف پاي شمن بوسه بداده وثنش‌
كي وثن بوسه دهد بر كف پاي شمنا

منوچهري در سرآغاز اين قصيده مطول و پراحساس، باغ و راغ را از شدت تجمل و آرايش به بوستان چين كه در زيبايي و جمال شهره است و حتي به بالاتر و فراتر از آن، به باغ‌هاي جنت تشبيه مي‌سازد.‌او اظهار مي‌دارد كه آسمان گويا همانند خيمه‌اي است كه از بافته‌هاي نرم و كبود و گل‌هاي رنگارنگ ياسمن و نسترن و ميخ‌هاي كوبيده بر زمين هستند، كه ستون‌هاي اين خيمه را نگاه داشته‌اند.
منوچهري در توصيف بهار و تصويرگري زيباي آن، بوستان را به بتخانه‌هاي شهر فرخار تبت تشبيه مي‌كند و آنگاه مرغان را به بت‌پرستان و بوته‌هاي كوچك گل را به بت تشبيه مي‌سازد.

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
* +* نويسنده: جواد مشایخ * تاريخ: پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 * موضوع: شعرهای شاعران قدیم *

شاهنامه خواني

 به نام خداوند جان و خرد .....کزین برتر اندیشه بر نگذرد
خداوند نام و خداوند جای......خداوند روزی ده  رهنمای

اگر امروز قرار باشد که چند تن از مشاهیر و مواریث این مرز و بوم را برشمریم ، یقیناً یکی از آن فرزانگان، حکیم ابوالقاسم فردوسی و یکی از آن گنجینه های ماندگارِ دوران ، شاهنامه اثر بی بدیل و یگانه ی اوست.
 شاهنامه فروسی مجموعه كارنامه هايي است كه داستان و سرگذشت پدران ماست و اينكه براي زنده ماندن چگونه جنگيده اند ؛ براي پيروزي حق چگونه قيام كرده اند ؛ چگونه از طبيعت آموخته اند و چگونه آن را رام كرده اند و چگونه با جان و تنشان اين ملك را حفظ نموده اند ؛ چگونه پيرو راستي و ايمان به خداوند بوده اند و اين همان ميراثي است كه امروز بدست ما سپرده شده. پهنه تاريخ ما كه نشانه تمامي رنج ها و شادي ها ، دادگري ها و ستم هاست ، هنوز بارور از حماسه رستم ها و پهلواني هاست .شاهنامه بی شک مایۀ مباهات ما بر سایر جوامع و ملت هاست ولی افسوس که دیگر نه مردانی برای نقل داستان های آن یافت می شوند و نه مردمانی که همّت عالی در خواندن آن داشته باشند.
در چنین وضعیتی بر خود لازم دیدم که به عنوان یکی از عاشقان ایران ، با شرح داستان های این کتاب عظیم - البته در حد بضاعت خویش – در جهت آشنایی با آن قدمی بردارم.لذا با توکل به خداوند متعال و با یاری شما دوستان و عزیزان که نسبت به بنده و این کلبه محقّر نظر لطف دارید ، برنامه شاهنامه خوانی را آغاز می کنم.
امیدوارم در طول اجرای این پروژه ، مساعدت های خویش را از بنده و سایرین دریغ نفرمایید ؛ هر جا که مطلبی پیرامون داستانِ مورد بحث به ذهنتان رسید که در گیرایی و اثر بخشی آن موثر بود ، حتماً منتقل نمایید.
به امید روزی که همگان با این شاهکار زبان پارسی عجین گشته و از آن بهره ها گیرند.
در ابتدای کار سعی می کنم با نثر ساده و روان ، اصل ماجرای هر قسمت را بیان نمایم و سپس به شرح ابیات آن بپردازم.

* +* نويسنده: جواد مشایخ * تاريخ: چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 * موضوع: شعر خوانی *

نوروز شناسی

به اعتقاد من هر ایرانی باید نسبت به پیشینه ی خویش و یا بهتر بگویم فرهنگ مرز و بومش- که برای سالیان سال سینه به سینه گشته است و اینک نزد او به ودیعه گذاشته شده است -آشنایی هر چند مختصر داشته باشد.
یکی از این رخداد ها ، نوروز باستانی است که هر ساله در روز اول فروردین به وقوع می پیوندد.
برای آشنایی با اعتقادات و آیین و رسوم گذشتگانمان، مقاله ای مختصر که نوشته ی دکتر کوروش نیکنام است ، در ادامه مطالب قرار می دهم. 
ادامه مطلب
* +* نويسنده: جواد مشایخ * تاريخ: دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 * موضوع: *

مروری کوتاه بر داستان شیخ صنعان

این داستان یکی از حکایت های کتاب منطق الطیر عطّار است که در آن اتفاقاتی را که برای شیخ بزرگی به نام صنعان رخ داده است ، روایت می کند.
و امّا بریم سراغ اصل داستان
یکی بود یکی نبود . شیخ صنعان یکی از مشایخِ عالیِ مقام زمان خویش بود. هر صفت نیکی رو که شما فکرش رو بکنید تو وجودش می تونستی پیدا کنی.
 شیخ صنعان پیر عهد خویش بود / در ثنایش هرچه گویم بیش بود
 هم عَمَل، هم عِلم با هم یار داشت / هم عیان، هم کشف و هم اسرار داشت
شاگرد هم تا دلتون بخواد دور و برش پلاس بودند.
 شیخ بود اندر حرم پنجاه سال / با مریدی چهارصد صاحب کمال  
خلاصه برای خودش کلّه گنده ای بود.تا اینکه چند شب تو خواب دید که
 کز حرم در رومش افتادی مُقام / سجده می کردی بُتی را بر دوام
 چون بدید این خواب بیدار جهان / گفت دردا و دریغا کین زمان
 می بباید رفت سوی روم زود / تا شود تعبیر این معلوم زود
وقتی این خواب رو دید تصمیم گرفت بره و ببینه این بُتی رو که تو خواب پرستش می کرده چی بوده.400  تا از شاگرداشو برداشت و عازم سفر شد.وقتی به شهر رسیدند و مشغول گشت و گذار در شهر بودند
 از قضا دیدند عالی منظری (ایوان) / بر سر منظر نشسته دختری
 دختر ترسای (مسیحی) روحانی صفت / در ره روح اللهش صد معرفت

اینجا است که درام داستان شکل می گیره و شیخ ما یک دل نه صد دل عاشق این دختر میشه.از خصوصیات دختر هرچی براتون بگم بازم کم گفتم، به همین خاطر اصلاً نمی گم تا خودتون بخونید و حالشو ببرید.
این عشق تا جایی پیش رفت که
 شد دلش از دست و در پای اوفتاد / جای آتش بود بر جای اوفتاد
 عشق دختر کرد غارت جان او / ریخت کفر از زلف بر ایمان او
 شیخ ایمان داد و ترسایی گزید / عافیت بفروخت  رسوایی خرید

حالا اگه هنوز هم پایه اید که بقیه داستان رو بخونید با من بیاید به ادامه مطلب

هر کسی هم که متن پی دی اف شدۀ کل داستان رو با خط خوانا می خواد، بهم ایمیل بزنه.حتماً براش میفرستم.


ادامه مطلب
* +* نويسنده: جواد مشایخ * تاريخ: دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 * موضوع: شعر خوانی *

مراسم شعر خوانی شیخ صنعان

بلاخره مراسمِ شعر خوانی شیخ صنعان هم به اتمام رسید.با کمک بچه های کانون شعر و ادب دانشگاه تونستیم این مثنوی را در 4 جلسه به اتمام برسونیم.
از همه عزیزانی ک در این جلسات حضور داشتند و گوش جان به این اشعار می سپردند ، کمال تشکر و سپاسگذاری را دارم.امیدوارم این کار اولین و آخرین کاری نباشد که در کانون شعر و ادب دانشگاه صورت می گیرد.
من "الف" را کردم آغاز اینچنین........تو بخوان تا "یای" آن را بعد از این
مطمئنا چنین کاری آن هم برای اولین بار در سطح دانشگاه ، با مشکلات خاص خودش همراه خواهد بود ولی با این وجود باید بگویم که حمایت ها و تشویق های دوستان من را در انجام این کار امیدوار می کرد.
در پست آینده شرح مختصری از داستان شیخ صنعان را به همراه ابیات آن برای تمامی دوستداران شعر بلاخص دوستداران منظومه های کهن فارسی ، خواهم نگاشت.

* +* نويسنده: جواد مشایخ * تاريخ: سه شنبه بیستم اسفند 1387 * موضوع: شعر خوانی *

لذت زندگی

يك تاجر آمريكايى نزديك يك روستاى مكزيكى ايستاده بود كه يك قايق كوچك ماهيگيرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!

 

از مكزيكى پرسيد: چقدر طول كشيد كه اين چند تارو بگيرى؟

مكزيكى: مدت خيلى كمى !

 

آمريكايى: پس چرا بيشتر صبر نكردى تا بيشتر ماهى گيرت بياد؟

مكزيكى: چون همين تعداد هم براى سير كردن خانواده‌ام كافيه !

 

آمريكايى: اما بقيه وقتت رو چيكار ميكنى؟

مكزيكى: تا ديروقت ميخوابم! يك كم ماهيگيرى ميكنم! با بچه‌هام بازى ميكنم! با زنم خوش ميگذرونم! بعد ميرم تو دهكده میچرخم! با دوستام شروع ميكنيم به گيتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با اين نوع زندگى !

 

آمريكايى: من توي هاروارد درس خوندم و ميتونم كمكت كنم! تو بايد بيشتر ماهيگيرى بكنى! اونوقت ميتونى با پولش يك قايق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قايق ديگه هم بعدا اضافه ميكنى! اونوقت يك عالمه قايق براى ماهيگيرى دارى !

مكزيكى: خب! بعدش چى؟

 

آمريكايى: به جاى اينكه ماهى‌ها رو به واسطه بفروشى اونا رو مستقيما به مشتریها ميدى و براى خودت كار و بار درست ميكنى... بعدش كارخونه راه ميندازى و به توليداتش نظارت ميكنى... اين دهكده كوچيك رو هم ترك ميكنى و ميرى مكزيكو سيتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نيويورك... اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم ميزنى ...

 

مكزيكى: اما آقا !  اينكار چقدر طول ميكشه؟

آمريكايى: پانزده تا بيست سال !

 

مكزيكى: اما بعدش چى آقا؟

آمريكايى: بهترين قسمت همينه! موقع مناسب كه گير اومد، ميرى و سهام شركتت رو به قيمت خيلى بالا ميفروشى! اينكار ميليونها دلار برات عايدى داره !

 

مكزيكى: ميليونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟

آمريكايى: اونوقت بازنشسته ميشى! ميرى به يك دهكده ساحلى كوچيك! جايى كه ميتونى تا ديروقت بخوابى! يك كم ماهيگيرى كنى! با بچه هات بازى كنى !  با زنت خوش باشى!   برى دهكده و تا ديروقت با دوستات گيتار بزنى و خوش بگذرونى!!!

* +* نويسنده: جواد مشایخ * تاريخ: پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 * موضوع: داستان کوتاه *

واقعیت یا توهم

یک داستان کوتاه


سرزميني بود که همه ي مردمش دزد بودند.شب ها هرکسي شاکليد و چراغ دستي دزدانش را بر مي داشت و مي رفت به دزدي خانه ي همسايه اش. در سپيده ي سحر باز مي گشت، به اين انتظار که خانه ي خودش هم غارت شده باشد. و چنين بود که رابطه ي همه با هم خوب بود و کسي هم از قاعده نافرماني نميکرد. اين از آن مي دزديد و آن از ديگري و همين طور تا آخر و آخري هم از اولي. خريد و فروش در آن سرزمين کلاهبرداري بود، هم فروشنده و هم خريدار سر هم کلاه مي گذاشتند. دولت، سازمان جنايتکاراني بود که مردم را غارت مي کرد و مردم هم فکري نداشتند جز کلاه گذاشتن سر دولت. چنين بود که زندگي بي هيچ کم و کاستي جريان داشت و غني و فقيري وجود نداشت.
ناگهان ـ کسي نمي داند چگونه ـ در آن سرزمين آدم درستي پيدا شد. شب ها به جاي برداشتن کيسه و چراغ دستي و بيرون زدن از خانه، در خانه مي ماند تا سيگار بکشد و رمان بخواند . دزد ها مي آمدند و مي ديدند چراغ روشن است و راهشان را مي گرفتند و مي رفتند.
زماني گذشت. بايد براي او روشن مي شد که مختار است زندگي اش را بکند و چيزي ندزدد، اما اين دليل نمي شود چوب لاي چرخ ديگران بگذارد. به ازاي هر شبي که او در خانه مي ماند، خانواده اي در صبح فردا ناني بر سفره نداشت.
مرد خوب در برابر اين دليل، پاسخي نداشت. شب ها از خانه بيرون مي زد و سحر به خانه بر مي گشت، اما به دزدي نمي رفت. آدم درستي بود و کاريش نمي شد کرد. مي رفت و روي پُل مي ايستاد و بر گذر آب در زير آن مي نگريست. باز مي گشت و مي ديد که خانه اش غارت شده است.
يک هفته نگذشت که مرد خوب در خانه ي خالي اش نشسته بود، بي غذا و پشيزي پول. اما اين را بگوئيم که گناه از خودش بود. رفتار او قواعد جامعه را به هم ريخته بود. مي گذاشت که از او بدزدند و خود چيزي نمي دزديد. در اين صورت هميشه کسي بود که سپيده ي سحر به خانه مي آمد و خانه اش را دست نخورده مي يافت. خانه اي که مرد خوب بايد غارتش مي کرد. چنين شد که آناني که غارت نشده بودند، پس از زماني ثروت اندوختند و ديگر حال و حوصله ي به دزدي رفتن را نداشتند و از سوي ديگر آناني که براي دزدي به خانه ي مرد خوب مي آمدند، چيزي نمي يافتند و فقيرتر مي شدند. در اين زمان ثروتمند ها نيز عادت کردند که شبانه به روي پل بروند و گذر آب را در زير آن تماشا کنند. و اين کار جامعه را بي بند و بست تر کرد، زيرا خيلي ها غني و خيلي ها فقير شدند.
حالا براي غني ها روشن شده بود که اگر شب ها به روي پل بروند، فقير خواهند شد. فکري به سرشان زد: بگذار به فقير ها پول بدهيم تا براي ما به دزدي بروند. قرار داد ها تنظيم شد، دستمزد و درصد تعيين شد. و البته دزد ـ که هميشه دزد خواهد ماند ـ مي کوشد تا کلاهبرداري کند. اما مثل پيش غني ها غني تر و فقير ها فقير تر شدند.
بعضي از غني ها آنقدر غني شدند که ديگر نياز نداشتند دزدي کنند يا بگذارند کسي برايشان بدزدد تا ثروتمند باقي بمانند. اما همين که دست از دزدي برمي داشتند، فقير مي شدند، زيرا فقيران از آنان مي دزديدند. بعد شروع کردند به پول دادن به فقيرترها تا از ثروتشان در برابر فقيرها نگهباني کنند. پليس به وجود آمد و زندان را ساختند.
و چنين بود که چند سالي پس از ظهور مرد خوب، ديگر حرفي از دزديدن و دزديده شدن در ميان نبود، بلکه تنها از فقير و غني سخن گفته مي شد. در حاليکه همه شان هنوز دزد بودند.
مرد خوب، نمونه ي منحصر به فرد بود و خيلي زود از گرسنگي درگذشت.

ايتالو کالوينو، نویسنده ی معاصر ایتالیایی

* +* نويسنده: جواد مشایخ * تاريخ: پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 * موضوع: داستان کوتاه *

پشت چراغ قرمز

آیا تا به حال وقتی پشت فرمان ماشین بوده اید و به چراغ راهنمایی نزدیک می شده اید،آرزو کرده اید که چراغ قرمز باشد؟

اگر اینطور نبوده است باید بدانیدکه جمع کثیری از انسان ها از صدقه سری همین چراغ قرمز ها نان می خورند.کسانی که تجربه گذر از میدان توحید را داشته اند این گفته بنده را تصدیق خواهند کرد که : حدود 10 نفر پشت چراغِ قرمزِ این میدان به کسب درآمد مشغولند.جالب است که اکثر آنها جوان هستند.

یکی از این افراد، گاوهای پلاستیکی با جسّه ای قریب به هیکل آدمی را به دوش می کشد و امیدوار است که بچه ای پدر و مادر خود را وادار کند تا شاید آنها مجبور به خرید آن بشوند.

چند نفر مرد جوان که من آنها را جدا با خود یکسان می بینم،مشغول فروختن سی دی هستند.یعنی یک جوان این مملکت در چنین سنی با این همه انرژی و شور و نشاط که در وجودش نهفته است ،باید ساعات زندگی خویش را بدین شکل با کاری که ابدا هیچ آینده ای نخواهد داشت،از بین ببرد.

در این میان پیرمردی با اندامی تکیده و نقابی که بر چهره دارد،درست به مثابه دلقکی درآمده است که همگان را به پوسخند وا می دارد.واقعا این پیرمرد باید در این سن و سال ملعبه دست افرادی چون من و ... باشد.

پسر کوچکی که سنش در حدود 14 است مشغول فروختن انواعِ اقسام سیگار است.آیا جای این پرسش نیست که : این ماده افیونی در دستان این بچه چه می کند؟

دو دختر جوان هم مشغول دود کردن اسپند برای ماشین ها هستند.هر از چند گاهی راننده های جوان مرد،شیشه هایشان را پایین می کشند و آن دو را دست می اندازند.آیا ستم از این بیشتر است که شخصیت دخترانی بواسطه نداری زیر پای دیگران له شود؟

بیایید بیندیشیم که چه چیزی این فلاکت را برایمان به ارمغان آورده است.

قسمتی از منشور کوروش :

من تا روزی که پادشاه ایران هستم نخواهم گذاشت که کسی به دیگری ظلم کند و اگر کسی مظلوم واقع شد من حق وی را از ظالم خواهم گرفت و به او باز خواهم داد.

* +* نويسنده: جواد مشایخ * تاريخ: پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 * موضوع: دغدغه های اجتماعی *

داستان زن پارسا

یکی از زیباترین داستان های آموزنده ادب کهن پارسی همانا داستان زن پارسا از الهی نامه عطار می باشد.
عطار در این مثنوی نسبتا بلند(حدود 300 بیت) سعی کرده است تصویر زنی پاکدامن را برای خواننده مجسم کند؛ زنی که در برابر تعرض بیگانگان به خدای خویش پناه می برد و مغلوب هوای نفس خویش نمی گردد.پروردگار نیز در مقام پاداش پارسایی این زن،برگ تقدیر را چنان بر می گرداند که او بر همه آن دیوصفتان فارغ آید و سرانجام نیز شفاخواه آنان در پیشگاه او باشد.
این داستان را در قالب 2 فایل صوتی تقریبا کم حجم با صدای خسته خویش برای شما عزیزان مهیا کرده ام؛امیدوارم گوش جان به این پیام اهل راز بسپارید.ضمنا معنی برخی از لغات ثقیل و مشکل را در ادامه مطلب به صورت فایل تصویری گنجانده ام.

پخش قسمت اول

پخش قسمت دوم 

برای دانلود این فایل ها  ، روی لینک های زیر کلیک راست کرده و از گزینه save target as بهره بگیرید

زن پارسا قسمت اول        زن پارسا قسمت دوم   


ادامه مطلب
* +* نويسنده: جواد مشایخ * تاريخ: جمعه بیست و نهم شهریور 1387 * موضوع: شعر خوانی *

درباره من

آنچه می بینید سیمای شخصیتی است بس عجیب و نادر ؛ جوانی بیست ساله به نام جواد ، دانشجوی رشته برق ، ولی عاشق و شیفتۀ حوزه های مختلف ادبی و هنری اعم از : نویسندگی ، شاعری ، طنّازی ، نقّادی و جدیداً هم نقّالی.

آن چیز که بیش از همه مرا به ساخت چنین مکانی سوق داد ، ترویج فرهنگ غنی ایران و پاسداری از این گوهر گران بها بود.

نام این وبلاگ را از کتابی به همین نام اقتباس نموده ام ، امیدوارم که با گوش جان ، پیغام های اهل راز را شنوا باشیم.

وقت آن است که بار دگر آماده شویم
گنجۀ دل بگشاییم و در آن دُر بنهیم
گوشِ جان بر سخنِ نغز بزرگان بدهیم
تا که شاید به ره آییم و به جنّت برویم


منوي اصلي

· صفحه نخست
· فهرست مطالب وبلاگ
· پروفايل
· پست الكترونيك
· آرشيو مطالب


آخرين نوشته ها

· بهار آمد...
· تجلي نوروز و بهار در اشعار فارسي
· شاهنامه خواني
· نوروز شناسی
· مروری کوتاه بر داستان شیخ صنعان
· مراسم شعر خوانی شیخ صنعان
· لذت زندگی
· واقعیت یا توهم
· پشت چراغ قرمز
· داستان زن پارسا


لينکهاي روزانه

· برقی های 85 دانشگاه عباسپور


آرشيو موضوعي

· شعرهای شاعران قدیم
· شعرهای شاعران معاصر
· شعر خوانی
· نثرهای ادبی
· مثنوی های عاشقانه
· نقد رمان
· نقد فیلم
· طنز
· اطلاعیه های وبلاگ
· داستان کوتاه
· دغدغه های اجتماعی


امکانات





طراح قالب

Template By: Tempha.com